دانلود رمان اجتماعی سرنوشتی که خدا ننوشت | دانلود رمان

دانلود رمان اجتماعی سرنوشتی که خدا ننوشت | دانلود رمان

| پنج شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸ | ۰۹:۵۲
دانلود رمان
دانلود رمان یکی از برترین سایت های رمانی می باشد که سعی نموده است جدیدترین رمان های عاشقانه،غمگین،اجتماعی،پلیسی ،جنایی،طنز
دانلود رمان اجتماعی سرنوشتی که خدا ننوشت

دانلود رمان اجتماعی سرنوشتی که خدا ننوشت

 

خلاصه:

دانلود رمان اجتماعی سرنوشتی که خدا ننوشت رمانی اجتماعی که شما عشق به معشوق واقعی را تجربه می کنید عـشق بد نیست، اما اگه به جا نباشه  اگه از رو عقل نباشه، می‌شه بدترین اتفاق زندگیتاین جمله‌ی همیشگی مامانم بود. مادری که همیشه برام بهترین بود و بهتر از اون برام وجود نداشت. البته برای هر دختری، مادرش براش بهترینه. حتی اگه مادرش بد باشه…

رمان های درخواستی شما:

مادرم با وجود اون همه سختی، من و داداشم رو بزرگ کرد.

تو افکار خودم غرق شده بودم که مادرم اومد سمتم…رو مبلی رو به روی من نشست، لبخندی زد و گفت: 

_چیزی شده رها؟ خیلی تو فکری!

سرم رو انداختم پایین… وای فهمیده که این روزها، یک مرگم هست. حالا چیکار باید می‌کردم؟

مادرم گفت:

_رها! حالت خوبه؟

لبخند مصنوعی زدم:

_ آره، خوبم

ــ مطمئنی؟

ــ آره

مادرم چشم هاش رو ریز کرد و با صدای آرومی گفت:

_ من به بچه هام دروغ یاد ندادم.

کسی ام که دروغ بلد نیست، بلد نیست دیگه!

توام بلد نیستی! صدات می‌لرزه موقع راست نگفتن…انگشت هات رو مدام به هم گره می‌دی …

دهنت خشک می‌شه…تو چشم هامم نگاه نمی‌کنی.

ــ می‌تونم بعدا قضیه رو بهتون بگم؟

ــ پس قضیه ای هست…

سـرم رو پایین انداختم…آخه چطور می‌تونستم به راحتی بگم

کـه عاشق شدماون‌هم عاشق کسی کـه فامیل نیس…چطور می‌تونستم

به مامانم بگم که مامان، من عاشق اونم …اون رو می‌خوام، نه کس دیگه رو..

دانلود رمان سرنوشتی که خدا ننوشت

نمی‌شد بگم… نمی‌شد… آخه مامانم اعتقاد داشت کـه من فقط و

فقط باید با فامیل ازدواج کنم…دلیلش هم این بود کـه فامیل رو بیشتر می‌شناسـه.

تو این یک سال اخیرهم پسر عموم مهدی، چندین بار ازم خواستگاری کرده بود،

اما من هر بار به بهونه های مختلف بهش می‌گفتم: “نه”

دختر غُد و لجبازی نبودم، یعنی بودم، ولی واسه مادرم نبودم..

.مادری کـه هم برامون پدر بود هم مادر…واسـه همین نظرش برام خیلی مهم بود …راضی بودنش…دلخور نبودنش

برام مهم بود.

تو چشم های مادرم خیره شدم. چشم هایی که نگران بود،

خسته بود. چشم هایی که به خاطر کارکردن های وقت و بی وقت، پشت یه شیشه‌ی کلفت بود…

رفتم سمتش و رو دوتا زانوهام نشستم:

_ الهی قربونت برم، چرا اینقدر نگرانی؟

ــ یه مادر همیشه نگران بچه‌اشه…یه زن که مادر می‌شه،

خودش رو فراموش می‌کنه. تموم فکر و ذکرش می‌ره پیش بچه هاش… همیشه!

ــ مامان! من همیشه بابت زحماتی کـه برام کشیدین ازتون ممنونم. اگه تا آخر عمر هر کاری کنم، بازهم جبران زحماتتون نمی‌شه.

دستش رو تو دستم گرفتم و ادامه دادم:

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: سرنوشتی که خدا ننوشت
  • ژانر: عاشقانه. اجتماعی
  • نویسنده: سحر پورمحمدی
  • تعداد صفحات: 200
  • منبع تایپ: رمانکده
    http://www.romann.ir/?p=8930
    لینک کوتاه مطلب:
    نظرات این مطلب

    نام

    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

    وبسایت

    آخرین نظرات
    • afsi : خيلي جالب بود،اميدوارم موفق باشيد....
    • reza177 : سلام پاک شد...
    • سوگند صیادی : سلام، وقت بخیر رمان حسرت نازنین در دست چاپه لطفا لینک دانلودش رو از داخل سایتتون...
    شبکه های اجتماعی
      کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
      طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
      طراح قالب : تمپ کده