| شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸ | ۰۹:۲۳
دانلود رمان
دانلود رمان یکی از برترین سایت های رمانی می باشد که سعی نموده است جدیدترین رمان های عاشقانه،غمگین،اجتماعی،پلیسی ،جنایی،طنز

دانلود رمان جدال نور و تاریکی

 

دانلود رمان جدال نور و تاریکی

خلاصه:

دانلود رمان جدال نور و تاریکی بازهم جدالی دیگر، جنگ تمام نشدنی نورو تاریکی. قدرت نور برای پاکی، مهربانی، عدالت وقدرت تاریکی برای ظلم، شرارت و خشمو نفرت با یکدیگر می جنگند. هر جناح قدرت های خاص خود رادارند و افرادی که برای این دو می جنگند. این بار کدام یک می تواند پیروز میدان باشد؟ آیا خیر برشر می تواند پیروز شود

یا… آن هم وقتی پای عشق ممنوعه ای به قصه باز شود. آیا عشق می تواند پیروز میدان شود؟ درآخر کدام پیروز این جدال می شود؟ نور؟ تاریکی؟ یاعشق؟

لیانا

به خاطر باد سردی که وزید دستامو دورم حلقه کردم برای فرار از سوز سرما

پشت دیوارهای خونه های اطراف رفتم. نشستم رو زمین و زانوهامو بغل کردم

و سرمو گذاشتم رو دستام. پس از مدتی سرمو بالا آوردم و پول هایی که

امروز بدست آورده بودم رو از جیبم در آوردم و نگاه کردم. آهی می کشم

و دوباره پولارو تو جیبم می ذارم از جام بلند می شم و راه می افتم به

دانلود رمان جدال نور و تاریکی

سمت تنها سرپناهی که توی شهر بزرگ لندن دارم، یه خونه متروکه که

شبا بیش از حد ترسناک می شه. یه کوچه بیشتر تا خونه دربو داغونم فاصله

ندارم که توی کوچه چشمم به یه پسر دوازده ساله می خوره که بخاطر

سرما داره می لرزه. شاید هوا اونقدرا

هم سرد نباشه ولی با لباسایی که ماها داریم… راهمو کج می کنمو می رم سمتش

با شنیدن صدای پام سرشو بلند می کنه و نگاهم می کنه موهامو می دم پشت گوشمو

پولارو از جیبم در می یارم می گیرم سمتش، پسرک نگاهم می کنه

و با صدایی که به خاطر سرما می لرزه می گه

_ پس خودت چی؟

_ بگیرش تحمل گرسنگی برای من راحت تره تا برای تو.

_ ولی آخه…

_ اشکالی نداره بگیرش.

پسرک درآمد ناچیزمو می گیره و با یه تشکر ازم دور می شه، مسیر

رفتنشو تا وقتی که کاملا ازم دور بشه دنبال می کنم و وقتی به

خودم می یام که دوباره باد سردی تنمو می لرزونه. دوباره راه می افتم

ولی این بار قدم هامو بلندتر و سریع تر برمی دارم. بالاخره به خونه می رسم

دانلود رمان عاشقانه  جدال نور و تاریکی

و به پوشیده ترین قسمتش می رم، روی قالیچه کهنه ای که از خونمون باقی مونده

می شینم صدای شکممو می شنوم که قاروقور می کنه ولی اهمیت نمی دم چون می دونم

که امشبم از غذا خبری نیست. بیشتر وقتا اوضاع همینه یا

نمی تونم پول در بیارمو گرسنه می مونم یا با بخشیدن

پولی که در می یارم. با این که خودمم محتاج اون پولا هستم ولی همیشه شادی

دیگران هر چند کم برام با ارزش تر از پولیه که در میارم. از غذا که خبری نبود

برای همین سعی کردم بخوابم ولی مگه با شکم گرسنه و زمین سفت زیرم می شد؟ بالاخره هرجوری که بود خوابیدم.

آدرین

هیچ وقت از آب و هوای لندن خوشم نیومده. انگار این شهر نفرین

شده هست. همیشه هوا ابری و سرده و من از سرما متنفرم.

دستامو توی جیب کت ذغالی رنگم فروکردم، شال گردن مشکی رنگم و دور گردنم محکم کردم و بی هدف به راهم ادامه دادم.

http://www.romann.ir/?p=1238
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

ما را بیابید

دوستان ما
آخرین نظرات
  • afsi : خيلي جالب بود،اميدوارم موفق باشيد....
  • reza177 : سلام پاک شد...
  • سوگند صیادی : سلام، وقت بخیر رمان حسرت نازنین در دست چاپه لطفا لینک دانلودش رو از داخل سایتتون...
شبکه های اجتماعی
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
    طراح قالب : تمپ کده