دانلود رمان دومینو

دانلود رمان دومینو

| شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸ | ۲۲:۵۵
دانلود رمان
دانلود رمان یکی از برترین سایت های رمانی می باشد که سعی نموده است جدیدترین رمان های عاشقانه،غمگین،اجتماعی،پلیسی ،جنایی،طنز

دانلود رمان دومینو

 

دانلود رمان دومینو

 

خلاصه:

دانلود رمان دومینو برای پایان دادن به آهنگ های در حال پخش؛ ضبط ماشین رو خاموش کردم و از اونجایی که هنوز داشتم از شدت سرما دست هام رو بهم می مالیدم؛ دریچه ی بخاری رو به سمت خودم چرخوندم.یه نگاه به ساعتم انداختم، دیگه چیزی نمونده مدرسه تعطیل بشه! چشمم به در مدرسه بود و نگاهم منتظر… زنگ مدرسه که خورد انگار دنیا رو بهم دادن. در مدرسه باز شد و

یه عالمه دختر بیرون اومدن. نگاهم رو ازشون گرفتم و چشم به فرمون

ماشین دوختم. دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و بی حرکت منتظر موندم که در عقب ماشین باز شد.

توی آینه نگاهش کردم؛ خودش بود که طبق معمول دست به سینه نشسته بود!

اخماش تو هم بود و از پنجره بیرون رو نگاه می کرد. استارت زدم و راه افتادم…

– امروز صبح چرا نیومدی سراغم؟      

دانلود رمان دومینو

این جمله رو با یه حالت طلبکارانه و عصبی گفت. از آینه بهش نگاهی انداختم

و گفتم: به آقا گفتم که برام کاری پیش اومده و نمی تونم بیام! بازم ببخشید!

با عصبانیت بهم توپید: تو راننده ی منی یا بابام؟

جوابی که ندادم اخمش رو غلیظ تر کرد و گفت: ببینم… چهلم بابات گذشت؟

نفسم رو با حرص توی سینه نگه داشتم… دختره ی عوضی! اصلا حالیش

نیست چجوری باید حرف بزنه! من فقط یه راننده ام نوکرت که نیستم. یه جوری حرف می زنه انگار برده اشم!

دوباره با اون لحن طلبکارش پرسید: نشنیدی چی پرسیدم؟

– بله مراسمش دیروز بود.

– خوبه! دیگه از این به بعد بهونه نداری. راستی بی پدر بودن چه حسی داره؟

به یقه ی لباس بافتنیم دست کشیدم و آب دهنم رو قورت دادم. واسه یه

روزم که شده تو رو تیکه تیکه میکنم! پررو…

– مثل اینکه باید هر حرفی رو صد بار برات تکرار کرد؟ میگم بی پدر بودن چه حسی داره؟

پوزخند کمرنگی زدم.

– دیگه نمیتونی شبا راحت بخوابی! چون دیگه پشتیبان نداری.

پوزخند کوچیکی زد و گفت: فکر می کنی اگه منم بابام بمیره؛ همچین حسی دارم؟ مثل تو؟

به چپ پیچیدم و بی حوصله گفتم: به نظرم درست نیست در مورد پدرتون اینطوری صحبت کنید!

پوزخندی زد و دست به سینه لم داد روی صندلی و منم به رانندگیم ادامه دادم.

دانلود رمان جدید دومینو

اصلا از بحثی که راه انداخته بود خوشم نیومد. هر چند لحظه یه بار آدامسش

رو می ترکوند که این واقعا روی اعصابم بود! به خصوص بعضی وقتا هم

تند تند این کار رو می کرد! یه بار بهش تذکر دادم؛ ولی گفت دلم میخواد به

تو چه مربوط؟ اخلاق و تربیتش زیر صفر بود و من مجبور بودم که تحملش کنم.

مجبور بودم چون به حقوقی که از باباش می گرفتم نیاز داشتم! هم به اون

حقوق هم به این پژو پارسی که به خاطر دخترش برام خریده بود. این ماشین

تا وقتی دستم بود که راننده ی این دختر زبون نفهم باشم.

بالاخره به در خونه شون رسیدم و ماشین رو متوقف کردم. یه خونه بزرگ

توی سعادت آباد! بی هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و در رو محکم کوبوند.

ناخودآگاه اخم کردم و خواستم راه بیافتم که با پشت دست به شیشه زد. شیشه رو تا نصفه پایین کشیدم.

http://www.romann.ir/?p=1225
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آخرین نظرات
  • afsi : خيلي جالب بود،اميدوارم موفق باشيد....
  • reza177 : سلام پاک شد...
  • سوگند صیادی : سلام، وقت بخیر رمان حسرت نازنین در دست چاپه لطفا لینک دانلودش رو از داخل سایتتون...
شبکه های اجتماعی
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
    طراح قالب : تمپ کده