| دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸ | ۲۰:۴۴
دانلود رمان
دانلود رمان یکی از برترین سایت های رمانی می باشد که سعی نموده است جدیدترین رمان های عاشقانه،غمگین،اجتماعی،پلیسی ،جنایی،طنز
دانلود رمان طلسم تنهایی

دانلود رمان طلسم تنهایی

 

 

 

خلاصه:

دانلود رمان طلسم تنهایی تنهاییم را به آغوش،میکشم همچون ساحره ای که سِحرش را نخواه که هیچوقت پا به قلمروی تنهایی من بگذاری،چرا که درهم میشکند تورا این مانتوی چروکیده ام رو گوشه ای از سالن پرتاب کردم وتن کرخت و خسته ام رو به آشپزخانه رسوندم. خودم روبه خوردن قهوه ای دعوت کردم. تلخی قهوه، دیگه دلم رو بهم نمی زد، دیگه دلم عادت کرده بود به این تلخی!

دستم رو روی دکمه ی پیغام گیر تلفن کشیدم و با حوصله به تنها پیامی که برام اومده بود گوش دادم:

_خبر مرگت کدوم گوری هستی؟؟ اون بی صاحابو روشن کن! نمیدونی که، انقدر اینجا بهت فحش می دم که نگو…میمردی یکی دیگه رو جای من می فرستادی؟ دارم آب پز می شم تو این هوا… پیامم رو دیدی بهم زنگ بزن تا بهت بگم قرارداد ها رو به کجا رسوندم.

لبخندی به لحن همیشه بی ادب این دختر زدم و موبایلم رو روشن کردم وبلافاصله شماره اش رو گرفتم.

دانلود رمان طلسم تنهایی

_چه عجب!

_سلامت کو؟

_برو بابا… من تو این گرما به بابامم سلام نمی کنم چه برسه به تو!

_خیلی گرمه، نه؟

_جهنمه بخدا،آخه کدوم خری تو این هوا میاد اهواز که من اومدم البته تو فرستادیم همش تقصیر توإ…

_خیلی خب دریا، انقدر غر نزن بگو ببینم چه خبر؟

لحنش شیطون شدوبا خنده گفت:

_مژدگونی بده رییس!

لبخندی زدم وگفتم:

_می دونستم از پسش برمیای. مژدگونیت محفوظه، به محض اینکه برگردی بهت می دم.

_به به دست و دلباز شدی، پس سه سوته خودمو می رسونم.

_منتظرتم؛ درضمن شرح قراردادهارو برام بفرست.

_حله. رسیدم هتل می فرستم.

_مگه الان کجایی؟

دانلود رمان غمگین طلسم تنهایی

کشیده گفت:

_یــــــــه جای خــــــــوب!!

اخم هام رو توی هم کشیدم وگفتم:

_دریا می کشمت اگه باز…

حرفم رو قطع کردو گفت:

_اوووو… کجا رفتی؟ نه بابا من دیگه پام رو تو اینجور مهمونیا نمی ذارم…

_چند بار بهت گفتم بدم میاد از اینکه حرفم رو قطع کنی؟

صداش رو مظلوم کردوگفت:

_خیلی خب حالاتوهم! می گم رز، من دیگه برم کاری نداری؟

_نه برو، مراقب خودت باش.

_چـــــــشم، بابای.

سرم رو به معنی تاسف تکون دادم و تماس رو قطع کردم.

این دختر هیچوقت آدم نمی شد…

فنجون قهوه ام رو شستم و توی سالن روی کاناپه دراز کشیدم،تا بلکه یکم خستگی در کنم.

***

همونجوری که عقب عقب میرفتم با هق هق گفتم:

_ببخشید…غ..غلط ک..کردم!

_غلط رو که کردی، ولی حالا می فهمی که دیگه نباید از این غلط ها بکنی!

پشتم خورد به دیوار، دیگه راه فراری نبود…

_توروخدا …توروجون…مـ.متینـــ

با عصبانیت کمربند رو برد بالا و با گفتن خفه شویی فرود آورد روی بدنم…

ضربه ی اول

ضربه ی دوم

من جیغ می زدم و التماس می کردم و اون به زدن ضربه هاش ادامه میداد انقدر زد که دیگه خسته شد،داشت میرفت که وسط راه برگشت و دوباره کمربند رو برد بالا…

جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم؛ با دیدن اطرافم از اینکه اون اینجانیست

مطمعن شدم و نفس حبس شدم رو رها کردم. نگاهی به ساعت که هفت صبح رو نشون می دادکردم و از جام بلند شدم و برای پوشیدن لباس به اتاق خوابم رفتم.

http://www.romann.ir/?p=1293
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

ما را بیابید

دوستان ما
آخرین نظرات
  • afsi : خيلي جالب بود،اميدوارم موفق باشيد....
  • reza177 : سلام پاک شد...
  • سوگند صیادی : سلام، وقت بخیر رمان حسرت نازنین در دست چاپه لطفا لینک دانلودش رو از داخل سایتتون...
شبکه های اجتماعی
    کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
    طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
    طراح قالب : تمپ کده