| دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸ | ۲۰:۵۶
دانلود رمان
دانلود رمان یکی از برترین سایت های رمانی می باشد که سعی نموده است جدیدترین رمان های عاشقانه،غمگین،اجتماعی،پلیسی ،جنایی،طنز
دانلود رمان ناسور با لینک مستقیم

دانلود رمان ناسور با لینک مستقیم

 

 

خلاصه:

دانلود رمان ناسور با لینک مستقیم وقتی چشم هایش را به سختی باز کرد و نگاهش به آن اتاق محقر و کوچک افتاد، همه چیز یادش آمد. آرزو کرد ای کاش آن اتاق و آن خانه و آدم هایش همه کابوس باشند. یک کابوس شبانه که وقتی ، ببینی واقعیت نداشته و همان جا نفس راحتی بکشی و با خودت بگویی “خدارا شکر ، بیدار می شوی خواب دیدم، یک خواب بد !” اما نه! کابوس نبود؛ خیالات

نبود؛ بدبختانه همه ی آنها واقعی بودند . خودش را کشان کشان

به پنجره ی بخار گرفته و کوچک اتاق رساند .با آستین لباسش

بخار روی ، شیشه را پاک کرد و نگاهی گذرا به آسمان گرفته و سرد زمستانی انداخت.

باد به شدت می وزید گویی می خواست

هر چه سر راهش بود را با خودش بکند و ببرد .دل گرفته ی آسمان هم قصد ، باریدن داشت

. به نظر غروب بود. از آن غروب ها که

دانلود رمان ناسور

دلش می خواست با ماجونش کنار هم بنشینند دو تا فنجان چای داغ و شیرینی های خانگی که ماجون با دستان چروکیده ی

خودش پخته بود را با خوشی بخورند و ماجون از روزهای خوب قدیم و جوانیش و از روزهای عاشقیش که با پدر جان به حرفهایش

گوش کند ، حرف بزند و او همینجور که شیرینی های خوشمزه را می خورد ،

داشتند .اما حیف که خیلی از خانه دور بود .نگاهی

به حیاط خانه انداخت. شیلان داشت کنار حوض وسط حیاط، که مثل بازار شام شلوغ

و به هم ریخته بود، توی تشتی مسی لباس

می شست . هیچ معلوم نبود توی آن باد و طوفان، چه نیازی به

شستن آن همه لباس بود! طوری به آنها چنگ می زد، گویی با آن

ها سر جنگ دارد. صد البته که حق داشت .دلش پر بود و از ترس

دانلود رمان ناسور

شوهر نامردش و یا شاید هم از ترس آبرو ریزی جلوی همسایه

های دیوار به دیوارشان که با کوچیکترین صدایی از جرات اعتراض نداشت

.زانکو با کپه ای کاه از انبار کاه بیرون آمد. با ، حال هم با

خبر می شدند دیدنش مو به تنش سیخ شد و دوباره قلبش بنای کوبیدن گذاشت

.لعنتی! زانکو به جایی که به نظرمی آمد آغل

گوسفند باشد، رفت. استخوان مچ پاش زق زق می کرد. دستش را آرام روی پایش کشید

و صدای آخش بلند شد .پوست دلش را

دانلود رمان ناسور

می سوزاند .بی ، صورتش می سوخت .یاد کشیده ی دست زمخت

زانکو بیشتر از صورتش بی دور از چشم مرد، زخم هایی که از ضربات کمربند

به تنش مانده بود و مثل آینه دق خودنمایی می

کرد را با پماد دست ساختش، پانسمان کرده بود و حین کار مدام به زبان محلی برادر زاده ش را شماتت کرده بود. نمی دانست به

بخت سیاهش لعنت بفرستد یا به ((اویی ))که این بلا را سرش آورده بود و توی

این ده کوره ولش کرده بود و بی آبرویش کرده بود.

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ناسور
  • ژانر: اجتماعی
  • نویسنده: نیلوفر قنبری
  • تعداد صفحات: 200
  • منبع تایپ: رمانکده
    http://www.romann.ir/?p=8779
    لینک کوتاه مطلب:
    نظرات این مطلب

    نام

    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

    وبسایت

    ما را بیابید

    دوستان ما
    آخرین نظرات
    • afsi : خيلي جالب بود،اميدوارم موفق باشيد....
    • reza177 : سلام پاک شد...
    • سوگند صیادی : سلام، وقت بخیر رمان حسرت نازنین در دست چاپه لطفا لینک دانلودش رو از داخل سایتتون...
    شبکه های اجتماعی
      کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " دانلود رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
      طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
      طراح قالب : تمپ کده