خلاصه:

دانلود رمان گودبای تهران از پس بازی های گوناگون روزگار با لبخند گذر خواهی کرد اگر معبود با تو همراه باشد… خدایاشکرت تمام وسایلامو جمع کردم ؛ نگاه گذرا به کل اتاق انداختم بلند صدا زدم: سهیل مطمئنی چیزی جا نزاشتیم؟ سهیل: اره نازنین جان همه چیو گرفتیم بعد با بغض الکی گفت: توروخدا بیا بریم با حرص از اتاق اومدم بیرون و گفتم:باشه مهمم نیست اگه چیزی جا گذاشته باشیم